گاهي دلم نمي خواست تورا ببينم.اماتو دركنارم بودي و نفس هايت يخ روز هايم را باز مي كرد.
گاهي دلم نمي خواست تورا بخوانم اما تو مثل يك ترانه زيبا بر لبم زندگي مي كردي.
من دركنارتو بودم بي آنكه شوروندايي داشته باشم.بي انكه بدانم تو از خورشيد گرمتري.
بي آنكه بدانم تو از همه شعر هايي كه من از بركرده ام شنيدني تري.
من دركنار تو بودم اما دريقا نمي دانستم كجاهستم.
نظرات شما عزیزان:
سلام پارمیداخانم مرسی که به وبلاگم سرزدی.وبلاگت خیلیییییییی جالب بوداگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن..gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)